منهاج سراج

199

طبقات ناصرى ( تاريخ كامل ايران واسلام ) ( فارسى )

و بگرفت ، و از آنجا بازگشت بجانب كابل آمد ، و آن فتح در شهور سنه ست و خمسين و مائتين بود ، آنگاه بسجستان آمد ، پس بهراة شد ، و بعد از قتال بسيار بگرفت ، و بعد از ان بادغيس [ ( 1 ) ] و فوشنج و جام و باخرز [ ( 2 ) ] بگرفت . پس به سجستان باز آمد . بعد از آن لشكر به نشاپور برد و بگرفت بى جنگ در شهور سنه تسع و خمسين و مائتين . محمد طاهر حسين [ ( 3 ) ] را با جمله خزاين و اتباع قيد كرد . پس به گرگان و طبرستان شد ، و مال بسيار بستد و باز گشت ، و برادر خود عمرو ليث را والى هرات كرد ، كه در سنه احدى و ستين [ ( 4 ) ] و مائتين مردى درين وقت از امراء محمد طاهر بيرون آمد ، و محمد طاهر را از قيد مخلص كرد ، و محمد بنزديك أمير المؤمنين الموفق باللّه رفت . يعقوب بار ديگر لشكر بعراق برد ، و در مراجعت از عراق بموضعى رسيد ، كه آن را جنديشاپور [ ( 5 ) ] گفتندى ، در سنه خمس و ستين و مائتين از علت قولنج درگذشت ، و مدت پادشاهى او چهارده سال بود . و السلام الثانى عمرو ليث چون يعقوب ليث صفار رحلت كرد ، و از دار فنا بدار آخرت خراميد عمرو ليث برادرش به خدمت أمير المؤمنين الموفق باللّه عرضه داشت به مطاوعت و امتثال بنوشت ، و ايالت فارس و گرگان و سجستان و خوراسان [ ( 6 ) ] التماس نمود ، و از حضرت خلافت ملتمس او به وفا پيوست و عمرو از جبال عراق با لشكر خود ، و برادر خود بجانب سجستان مراجعت نمود و از آنجا به طرف هراة آمد . و اين حال در شهور سنه ست و ستين و مائتين بود ، و از آنجا به طرف نشاپور رفت ، و خجستانى [ ( 7 ) ] كه يكى از امراء محمد طاهر بود ، و محمد طاهر از دست صفاريان مخلص گردانيده بود ، درين وقت به گرگان بود ، پيش از عمرو به نشاپور باز آمد و رافع هرثمه از مرو به دو پيوست . در نشاپور با عمرو مصاف كردند

--> [ ( 1 ) ] اصل : باده غيس [ ( 2 ) ] اصل : باخرر [ ( 3 ) ] كذا . اين محمد چنانچه گذشت پسر طاهر بن عبد اللّه بن طاهر بن الحسين است [ ( 4 ) ] گرديزى : رجب 263 ه ، ابن خلكان ( 2 : 473 ) : رجب 262 ه [ ( 5 ) ] ابن اثير ( 7 : 129 ) : چون به جنديساپور از كور اهواز رسيد در 9 شوال بمرد . گرديزى و تاريخ سيستان كذا ، ترجمه راورتى : خنده شاپور . اصل : هنده . پ : احده شاپور . [ ( 6 ) ] كذا فى الاصل . [ ( 7 ) ] اصل : و خجستان . و الصحيح خجستانى ، و هو احمد بن عبد اللّه الخجستانى ، ديده شود طبرى ج 3 و تاريخ سيستان ص 236